پنج شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴:

سرگیجه و حالت تهوع و درد بی درمان و بیهوشی

بیمارستان،سرم،آمپول،بوی ضد عفونی کننده،استفراغ

آزمایش خون

بارداری + 

 

جمعه ۲بهمن ۱۳۹۴:

حس خوب مادر شدن آن هم بی خبر،پرهیز از سیگار و نوشابه و ...

 

شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۴:

سرگیجه و حالت تهوع و درد بی درمان و بیهوشی

بیمارستان،سرم،آمپول،بوی ضد عفونی کننده،استفراغ

سونوگرافی،ساک حاملگی تشکیل شده ۵هفته و ۵روز

۳میلی متر فرزندم

و بستری شدن

یکشنبه ۴بهمن ۱۳۹۴:

سونوگرافی،درد،گریه،مادر شدنی ک به زودی باید‌ بارش را می گذاشت زمین

فرزندت ضربان ندارد

سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۴:

کورتاژ

من دیگر مادر نبودم

چهارشنبه ۷  بهمن ۱۳۹۴:

سونوگرافی،تست خون،فرزندی دیگر

خارج از رحم

این هم ضربان ندارد

شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۴:

عمل بعدی،بیهوشی،تیغ،کوچولوی ۲میلی متری،بخیه

درد و درد و درد

مادری ک دو فرزند داشت و در فاصله ی یک هفته هردو را از دست داد

بهشت زیر پای من نخواهد بود هرگز

درد و درد و درد

و پایان غم انگیز مادر شدنم

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۴ساعت 10:19 نويسنده عطیه رمضانی |

گاهی باید رفت...

باید چمدانت را برداری و پر کنی از علاقه مندیهات

و از دنیای آدمهای بیرونت

خروج کنی.

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۶ساعت 22:0 نويسنده عطیه رمضانی |

تمام روزها و روزهای بعد و قبلتر حتا...محکوم بودم به قوی بودن به مرد بودن...

نه اشتباه نکن!!!

زن بودم،نَر اما نه.

زنی که می جنگید اما اسلحه نداشت،چاقو نداشت...سرباز اما بود.

سرباز یک زندگی لعنتی...یک دنیای بد دهن...یک جهان بی امید...یک کهکشان بی عدل

محکوم بودم

سیگار مردانه بود...اما توی دستانم لغزید...روی لبانم بوسه شد...دود توی ریه هایم پیچید و بازدم شد توی نفس نفس زدنم برای زنده مانی هام

می دانی زندِگی نکردن سخت است،نه؟!

قدم هام محکم بود...مردانه پا می کوبیدم روی سنگفرش های خیابان های ِ بی سر و ته...اما هنوز کفش پاشنه بلند پایم بود

می دانی با کفش های پاشنه بلند راه رفتن چقدر سخت است،نه؟!

توی دلم هزار آتشفشانِ فعال بود...روی لبهام دشنام و فحش های رکیک مردانه

می دانی که زن ها باید خانم باشند،با ادب باشند،بلد باشند از بوی سیگار فرار کنند،باید عاشق بوی گل باشند،باید کفش پاشنه بلند بپوشند،باید بلد باشند نجیب راه رفتن را،باید ...هزار نباید را رعایت کنند

می دانی؟!

شبها بلد شدم خانم باشم...نه نه...جیغ جیغ هایم را در خود فرو میخورم...مثل مردها از دنیای بیرونم گله مند که هستم...اول گریه هایم بالشم را خیس میکند

بعد،

توی جیب هایم دنبال سیگار و فندکم می گردم.

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۵ساعت 13:40 نويسنده عطیه رمضانی |

همیشه همینطور بوده َست...

همیشه همینقدر تلخ

دنیای لعنتی من.

دنیای کوچک و سرد و منجمد من،همیشه همینطور بوده َست.

گناهم همین بود یک دنیا عشق که تنها مرا وصل میکرد به همان دنیا.

عشقی که حرارت داشت و تداخل میکرد با آن همه سردی.

حتمن گناه کار بوده َم

که شدم بانوی تو...

که شدم غمخوارت

که شدم همه کَسَت

که شدم ریزه ریزه ی دود سیگارت

که با تو میسوزم...که می سازم...که با دنیای کوچک تو می سازم

که با هر ساز تو میرقصم...می سازم.

لابد گناهکار بوده َم

که اشد مجازات من را با تو بریدند.

من الان و به همین وقت و ساعت و دقیقه و ثانیه از تو،

از دنیاهای کوچکمان

و همه چیز که من را به تو ربط میدهد

"بیزارم".

پوزش میخواهم که من ِ گناهکار با تو شدم ما...

ببخش که گاهی مثل الان شدیدن نمی خواهمت.

همین...

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۰ساعت 18:45 نويسنده عطیه رمضانی |

 

 دلمردگی اندازه ندارد،سختی،غم،روزها و شبهای تشویش

و سیگارهایی که مدام روی لبانم دود میکنند چند لحظه،فقط ... چند ... لحظه

خوابهای پر از بیداری این روزها را،

میبینی،

دندان هایم چقدر زرد شده اند؟!

دلم دیگر قهوه نمی خواهد از آن ماگ های بزرگ وقت دلتنگی وقت دل گرفتگی

می دانی،

من آدم تلخی نبوده ام از همان اول ها

بعدها که قهوه میخوردم میخاستم کامم را با کام دنیا یکی کنم

اما حالا،دهانم دیگر مزه ای حس نمی کند که تلخ و شیرین و حتا گسش معنا داشته باشد.

روبروی آینه ایستاده ام با موهای ژولیده و درهم 

با صورت استخوانی

با چهره ای زرد

...

چقدر این روزها زرد به پیرهن تنم می آید،چقدر تلخ و زرد و زشتم

چقدر به پاییز می آیم.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۶ساعت 10:45 نويسنده عطیه رمضانی |