جمعه های دلگیر،لعنتی َند.

به قدری که هزاران بغض توی گلویم حجمشان بالا میآید تا چشم هام ،هق هق میشوند و اشک.

اما این جمعه به گمانم دردش بیشتر است و انتظار پایانش.

تاریکی ِ شب کش آمده،صبح دیرتر طلوع خواهد کرد...

 

+دلم یک دور دورِ ِ جانانه میخواهد گمانم  این حجم تلخ ِ غم بار را از درونم بزداید

+تاریخ جمعه 1393/06/14ساعت 22:49 نویسنده عطیه رمضانی |

برای کسی که تنهاست – یعنی کیفیتِ زندگی‌اش با تنهایی تعریف می‌شود – تنها بودن نتیجه‌ی «عدم» یا «فقدان» نیست. نداشتنِ همسر یا از دست دادنِ دوست نیست که باعث تنهایی‌اش می‌شود. تنهایی به خودیِ خود و مستقل از هر واقعیت دیگری در زندگی او جاری است. انتظار داشتن از همسر/هم‌خانه/هم‌خواب/هم‌سفر، از دوست، تا جای خالی چیزی را پر کند که جایِ نبودنِ او نیست، اگر آزاردهنده و ناامیدکننده هم نباشد، دست‌کم انتظاری بی‌هوده است.

... برای آن‌که خودمان را، و دیگران‌ِ زندگی‌مان را آزار ندهیم، ضروری است بدانیم که تنهاییم. که بر تنهایی‌مان اشراف داشته باشیم. که تنهایی‌مان را به عنوان یک موجود مستقل به رسمیت بشناسیم. ضروری است که با تنهایی‌مان آشنا شویم. معاشرت کنیم حتی. همان‌قدر که بودن‌ش گاهی کلافه‌مان می‌کند، گاهی هم حضورش را محترم بشماریم. دست‌ش را بگیریم و دعوتش کنیم با ما بیاید، سر یک میز بنشیند، و یک پیاله چای بنوشد و از این چرت و پرتا!

+تاریخ جمعه 1393/06/14ساعت 22:8 نویسنده عطیه رمضانی |

ای کاش جایی میان خلوت هام با تو، میان حرف زدن‌هام با تو، وقتی دلم می‌گیرد، اشکم می‌آید و بدجور هوای آغوشت به سرم می‌زند، همان موقع زمان را متوقف کنی. و زمین را هم. می دانی چون حال خوبی‌ست. و حال های خوبم کوتاه است چون وقتی حرف‌هام با تو تمام شد و برگشتم به زندگی تکراری این دنیا، دوباره می‌شوم همان آدم سیاه و خراب...وقتی می شوم گوش برای شنیدن راز های دوست هام و خانواده ََم و اقوام ِ همسرم برای ناراحتیشان بغضم میگیرد می خواهمت برای تسکین خودم از دردشان و برای رفع مشکلشان پُر تر از خواهشم به درگاهت . مرافب دوست هام باش مرافب همه دوست داشتن هام باش مراقب خلوتم با تو باش.

مراقبم باش .

+تاریخ جمعه 1393/06/14ساعت 21:56 نویسنده عطیه رمضانی |

آدم هایی هستند که از درون متلاشی میکنند روحت را،جسمت را...و همه حق را فقط به همان آدم ها می دهند.

که تو انگار هیچوقت نبوده ای...یا شاید نخواهی بود.

آرایش نکرده ام صورت بی روحم را...یاد گرفته ام وقتهایی که زیادی ناراحتم از همه ی آدمها ،مچاله شوم و به صحبتهای خودم و خود درونم گوش کنم و باهم از آدمهای متلاشی گر گله کنیم و حرف بزنیم و سبک شویم.

توی آیینه زنی که گریه میکند و چشمان  بادامی اش پف کرده...منم...من نیستم!!!

مینشینم جلوی ماشین...شیشه را میکشم پایین...باد میخورد روی صورت تمام خیسم...انگار جاده ها کش آمدند تا روی شالم که در باد هی تکان میخورد.

سرم را تکیه می دهم به پشتی ِ صندلی،که این روزها گمانم شانه ای نیست که سرم را دریابد و از بین این همه هیاهو و شلوغی بیرونش کشد...

خسته ام و به اندازه ی خواب مردان آنجلس دلم یک خواب عمیق میخواهد و یک دگرگونی عجیب و تازه در این وهله از زندگی ام.

+تاریخ سه شنبه 1393/05/28ساعت 11:26 نویسنده عطیه رمضانی |

+بلخره یکی از همین روزها که خیلی هم دور نیست،یکی پیدا میشه که من اولویت اول زندگیش باشمُ نقش حمایتیشو خوب ایفا کنه.

+دو روزه که این تک مصرع توی سرم گیج میزنه: "تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خستم"

+الان باید یه آغوشی باشه که سرمو بذارم توشو هی غُر بزنم تا خوابم ببره :(

+هرچقدر که بگم ناراحت نیستم ُ بخشیدم،اما ته دلم یکی میگی تو به گور ۷ جد و آبادت خندیدی...چرامن فقط باید کوتاه ییام؟!!

+این حال دیگر درست شدنی نیست

+مرا به تو،

فقط تو...

احتیاج است :(

+تاریخ دوشنبه 1393/05/27ساعت 13:17 نویسنده عطیه رمضانی |