خیلی ناراحتم...ناراحتم که تمام ناراحتی ها و تلخی ها و خوشی ها و همه ی سال 93 که پر از خوشی بود برایم...تمام سالهایی که اینجا نوشتم...تمام شان از بین رفته...نیست شد...نابود شد. 

و غمگینم به اندازه ی تمامی ِ کلماتی که اینجا نوشتم...غمگینم و این غمگینی تا ندارد انتها ندارد. 

+خوشبحال آنان که وبلاگشان سالم مانده و نوشته هاشان :(

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت 13:14 نويسنده عطیه رمضانی |

حوصله‌ی خوشحال‌ها را ندارم. حوصله‌ی غمگین‌ها را هم همینطور. هر دو ژانر زیادی غرق شده و اغراق شده‌اند. یک نفر بالاخره باید نجات‌شان بدهد. من اما حوصله‌ی نجات دادن‌شان را ندارم. حوصله‌ی غیرسیگاری‌ها را هم ندارم. و همین‌طور غیرالکلی‌ها و رژیم‌دارها. اینها زیادی سالم‌اند. حوصله‌ی آدم‌های سالم را ندارم. بس که سفیدند و برخلاف آن چیزی که خودشان فکر می‌کنند دهان‌شان همیشه بو می‌دهد. حوصله‌ی متعهدها و متاهل‌های سالم را هم ندارم. بس که ملاحظه کار و دست و پا بسته‌اند. بیخودی مراقب چیزی هستند که وجود نداشته، ندارد و نخواهد داشت. حوصله‌ی خودم هم را ندارم. حوصله‌ی آدم‌های تنها. آدم‌های گریزان و آدم‌های گیر کرده. فقط حوصله‌ی کار وخلسه و فکر کردن به "تو" را دارم. کار،خلسه، تو. صبح تا شب. صبح تا شب. صبح تا شب. چرا؟ بس که اینها فکرم را بی‌حس می‌کند؛ و هیچ چیز به اندازه‌ی بی‌حسی برای آدمی که سرطانِ فکر داشته خوب نیست. 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۱ساعت 13:9 نويسنده عطیه رمضانی |





ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۸ساعت 12:22 نويسنده عطیه رمضانی |

"بعضی" نباش...

یک انسان خاص باش کنار انسان بودنت...

یک همراه... همدل ... صبور ِ دل... هم پایه ی دیوانه بازی ها... دوست،نه نه!! "ر ِفیق" از همان ها که صمیمی َند

عجیب ر ِفیقند...

مثل یک اثر انگشت ناب باش... خاص باش... و تنها متعلق به من :)


+به بعضیام باس گف:حیف اون سبد کالایی که بهت تعلق گرفت :))

+اللهم اَخْرِج مِنّی؛خدایا از من بکش بیرون

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷ساعت 23:22 نويسنده عطیه رمضانی |

"یخ کرده بودم از سرمای این زمستانهای مداوم... تو آمدی دستت را گذاشتی توی جیبت،روی پا چرخیدی و رفتی"


من به اندازه ی همین سطر غمگینم...



+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷ساعت 1:7 نويسنده عطیه رمضانی |