یک لحظه تو را نمی برم از یادم

هر چند که داده ای فقط بر بادم

از فکر و خیال من برو بیرون عشق!

این قدر  به بودنت نکن معتادم

+تقدیم به همسرم/.

+تاریخ یکشنبه 1393/07/06ساعت 13:36 نویسنده عطیه رمضانی |

کلیده بهشت،قفل ِ زبونه

+ (به علاوه) ی تفکر،بزرگ منشی،مهربانی

+تاریخ پنجشنبه 1393/07/03ساعت 23:48 نویسنده عطیه رمضانی |

مذهبیا بهش میگن حق الناس

اونی که بوق زدن پشت ماشین عروس رو باب کرد روزی 100بار تنش تو گور میلرزه

بس که تف و لعنت پشت سرشه، پشت سر تازه عروس دوماده بیشتر

 

فرهنگ سازی کنیم از نو

رسانه شمایید.

:)

البته از حق نگذریم،اون بوقه هم باحاله.

+تاریخ چهارشنبه 1393/07/02ساعت 13:10 نویسنده عطیه رمضانی |

جمعه های دلگیر،لعنتی َند.

به قدری که هزاران بغض توی گلویم حجمشان بالا میآید تا چشم هام ،هق هق میشوند و اشک.

اما این جمعه به گمانم دردش بیشتر است و انتظار پایانش.

تاریکی ِ شب کش آمده،صبح دیرتر طلوع خواهد کرد...

 

+دلم یک دور دورِ ِ جانانه میخواهد گمانم  این حجم تلخ ِ غم بار را از درونم بزداید

+تاریخ جمعه 1393/06/14ساعت 22:49 نویسنده عطیه رمضانی |

برای کسی که تنهاست – یعنی کیفیتِ زندگی‌اش با تنهایی تعریف می‌شود – تنها بودن نتیجه‌ی «عدم» یا «فقدان» نیست. نداشتنِ همسر یا از دست دادنِ دوست نیست که باعث تنهایی‌اش می‌شود. تنهایی به خودیِ خود و مستقل از هر واقعیت دیگری در زندگی او جاری است. انتظار داشتن از همسر/هم‌خانه/هم‌خواب/هم‌سفر، از دوست، تا جای خالی چیزی را پر کند که جایِ نبودنِ او نیست، اگر آزاردهنده و ناامیدکننده هم نباشد، دست‌کم انتظاری بی‌هوده است.

... برای آن‌که خودمان را، و دیگران‌ِ زندگی‌مان را آزار ندهیم، ضروری است بدانیم که تنهاییم. که بر تنهایی‌مان اشراف داشته باشیم. که تنهایی‌مان را به عنوان یک موجود مستقل به رسمیت بشناسیم. ضروری است که با تنهایی‌مان آشنا شویم. معاشرت کنیم حتی. همان‌قدر که بودن‌ش گاهی کلافه‌مان می‌کند، گاهی هم حضورش را محترم بشماریم. دست‌ش را بگیریم و دعوتش کنیم با ما بیاید، سر یک میز بنشیند، و یک پیاله چای بنوشد و از این چرت و پرتا!

+تاریخ جمعه 1393/06/14ساعت 22:8 نویسنده عطیه رمضانی |