نه... حال من خوب نیست. 

سکوت کرده َم و مچاله میشوم هی در خودم. 

تو حالم را هی بپرس... من فقط نگاه میکنم اینبار. 

دلم میخواست این زندگی به شرط چاقو بود آنوقت،شاهرگم را میزدم و از زندگی همه ی تان میرفتم بیرون. 

به اندازه ی یک خیابان یک طرفه ی ورود ممنوع ِ متروک خسته َم ...  

نه...حال من خوب نیست 

و مردانه بپذیر خوشبخت کردن من ساده تر از این حرفهاست  

و تو یاد میگیری عصبانیت،خشانت،درگیری،فحشهای رکیک و... 

ومن هی مچاله تر،رنجورتر،مغموم تر... 

و از زن رویاهای تو فاصله میگرم مدام :(

 

+ تا حالا شده از همه حس های بد دست بکشید و خودتون رو بسپارید به دست امواج سرنوشت؟

خوب من کردم و باید بگم خیلی کار تخمی تخیلی هست نکنین مسلما چیزی نیست که بخواین امتحانش کنید 

+ ادمها با انچه دیده میشوند تفاوت دارند بعضی ها زیاد بعضیها خیلی بیشتر.(ادمهای شاد و خوش شانس چیزی که دیده میشه) مثل من روزی چند بار میمیره و زنده میشه .. وقتی واسه مردن هم باید جواب بدی و قضاوت شی 

+ گاهی با خودم فکر میکنم شاید عصاره یک تراژدی باشم 

+ بشمار چند تا ناگهان داشته ایی من ده ها ناگهان را گذراندم. آدمها تغییر نمیکنند ناگهانها از تو آدم جدیدی میسازند 

+صدات رو اعصابمه،یواشتر حرف بزن...یواش___تر.فقط سکوت کن 

+ این روزها شاید افسرده َم...نمیدانم

+تاریخ دوشنبه 1393/09/24ساعت 23:15 نویسنده عطیه رمضانی |

هیچ وقت مهربون نباش

هیچ وقت تمام عشقتو به اطرافیانت نده

هیچوقت برای خوشحالی دیکران سعی نکن غمتو مخفی کنی

چون بعد مدتی بقیه فکر میکنن تو باید همیشه همینطور باشی

باید همیشه مهربونی باشی

باید همیشه سکوت کنی و گله نکنی

همه کارت وظیفه میشه

اگر یک روز یک جایی کم بیاری

اگر نتونی مثل قبل باشی

میبینی تمام اونایی که براشون اون همه عشق خرج کردی

چطوری خوردت میکنن 

چطوری سرکوفت میزنن و با منت میگن:تو که هیچوقت اینطوری نبودی  

:(

+تاریخ جمعه 1393/09/14ساعت 18:48 نویسنده عطیه رمضانی |
یک اخلاق بدی هم پیدا کرده ام، هروقت جایی هستم، می خواهم آنجا نباشم و جای دیگری باشم و در عین حال می دانم اگر اینجا باشم، پشیمانم که چرا نیستم (حتی نوشتنش هم سخت بود!)

شده داستان آن جممله معروف وودی آلن، که می گوید: مهم نیست در کدام گروه هستی، آن گروه دیگر بیشتر خوش می گذرد!

حریص شده ام، به آدم ها، به بودن، به رفتن، به دیدن، انگار عقب مانده ام از قافله ای چیزی. انگار... حتی نمی دانم چه می خواهم. فقط می دانم باید دست و پا بزنم، و هر دستی که بلند می کنم بیشتر غرق می شوم، آن هم در چیزی که نمی دانم چیست. 

نمی شود برنامه ای داشت، نمی توانی بدانی چه می شود، حتی هفته ی بعد خودت را نمی دانی. سخت است اینطور زندگی کردن. سخت است کاری کنی و پشیمان نشوی سخت است...

پ.ن: هنوز حرفا روی دلم مانده، اما خدا از ما نگیرد این سه نقطه ها را، و البته آخر و عاقبت مان را هم به خیر کند اگر شد!

+تاریخ پنجشنبه 1393/09/13ساعت 23:14 نویسنده عطیه رمضانی |

روزهای هفته رو که بگذرونی....

بدون اینکه اتفاق خاصی برات بیفته!

یه جور حس روزمره گی و دلمردگی بهت دست میده..اونم تو اتاقی که 4 فصل سال هواش پاییزیه!

یه دفه....

یه چیزی ببینی و ..

ببینی و دلت روشن بشه!شاید هوای اتاقمم دیگه پاییزی نبود!

یه قاصدک!

اونم تو کورترین نقطه..

اول از همه اینکه چطوری خودشو به اینجا رسونده ؟از پشت پنجره ای که باز نمیشه و پرده ضخیم!

به طور عجیبی به فال نیک گرفتمش:)

"یکی از جمعه های تکراری"پاییز 93  

 

+تاریخ جمعه 1393/08/30ساعت 18:33 نویسنده عطیه رمضانی |

دیگرون ما رو مدام  قضاوت میکنن ولی ما اهل قضاوت نیستیم هیچ وقت. همه ازمون توقع دارن ولی ما از هیچ کس توقع نداریم هیچ وقت. همه باهامون بازی کردن ولی ما با هیچ کس بازی نکردیم هیچ وقت. هیچ کس منو به خاطر خودم دوست نداره ولی من دیگرون رو فقط به خاطر شخصیت خودشون دوست دارمو بهشون احترام میزارم. بــــــــه خــــــــودا.

 

یه عالمه ازین جمله های " خود بهترین بینی " بلدم. بعضی وقتا این جمله ها خیلی آدمو آروم میکنه. وگرنه تا حالا بی نهایت بار دیگرونو قضاوت کردم، ازشون متوقع بودم، بازی دادیم، بازی کردیم، خندیدیم. این حرفا فقط واسه دل خود آدمه. خیلی لذت بخشه که از خودمون تو ذهنمون قدیس درست میکنیم. خب بشریم دیگه اشتباه میکنیم. خطا داریم. ولی این فقط در باره ی من نیست همه همین طوری شدن. تا آدم شدن بسی راه است.

 

همه چیز شده تو دلمون. توی دلمون خوبیم، تو دلمون راستگوییم، تو دلمون مهربونیم، دلسوزیم، توی دلمون عاشقیم. همه چیز به دل بستگی داره. تو روی هم  بی احترامی میکنیم، پشت سر هم به هم کلک میزنیم، ولی توی دلمون هیچی نیست.

 آفرین به ما. .. باریکلا به ما...

 

+تاریخ پنجشنبه 1393/07/24ساعت 11:11 نویسنده عطیه رمضانی |