X
تبلیغات
بفرما یه نخ سیگار... مهمون من

 
 


اول شنیدن این موزیک :  " آفرین به این چشم ُ "
 
پشت قاب شیشه ای چشمهاش را قایم کرده بود... اولین بار که عینک لعنتی را از چشمهاش فاصله داد،عاشقش شدم. و این ناگزیرترین مرحله ی زندگی من بود که باید اتفاق می افتاد.
 
 
 
 
 +من از اتفاق های بین مان می ترسم. همین چیزهایی که تو فکر می کنی بی اهمیت هستند...
همین نگاه های سر سری تو...
لعنتی... اینها چیزهایی که هستند که به راحتی می توانند من را عاشق کنند!

بخشی از کتاب «مکالمه ی غیر حضوری»

نویسنده: علیرضا اسفندیاری

 

+ تاريخ دوشنبه 1393/01/18ساعت 0:26 نويسنده عطیه رمضانی |

+میمیرم واسه تب تند لبهات ،دوباره زیر لب اسممو صدا کن

+من آدم بدی بودم ب خاطر ِ تو خوب شدم :)

+عاشقش هستم

 
چون میخواهم بداند که عاشقی مثل من پیدا نخواهد کرد شما فقط برایش تازگی خواهید داشت ولی باز هم نمیتوانید مثل من باشید چون همه ی لحظه های بغل کردن ، بوییدن و عشق ورزیدنش را پر کرده ام شما نمی توانید جور تازه ای بغلش کنید به او ثابت کرده ام هیچ کس نمی تواند به پای شیفتگی من برسد !!
مطمئن باشید خودتان را هم بکشید هیچ جور نمی توانید او را بغل کنید که من صد بار بغل نکرده باشم
شما حتی نمی توانید به او بگویید "دوستت دارم " چون با هر لحن و هر لهجه ای و هر زبانی که بگویید به یاد من می افتد
شما فقط برایش ترحم بر انگیز می شوید :)

+ تاريخ شنبه 1393/01/09ساعت 13:13 نويسنده عطیه رمضانی |

تو را در کبیسه ترین سال دنیا پیدا کردم

طولانی تر از تمام سال ها دوستت داشتم

بی انتهاتر از تمام جاده های دنیا

بی سرانجام تر از تمام جاده های پیش رو...


+بهار سبزمون مبارک :)

+من خوشبخت ترین دختر روی زمینم ک با همه بد اخلاقیام و بدقلقیام ک اخیرا کم هم نیستن بازم یه نفر رو دارم ک همه ی اینا رو نادیده میگیره و برام کادو میخره تا خوشحالم کنه! :)

+ تاريخ یکشنبه 1393/01/03ساعت 13:53 نويسنده عطیه رمضانی |


باید در خرید کفش دقت کرد... کفش خیلی مهم است در زندگی... مادرم می گوید همیشه به من "کفشهای خوب آدم را جاهای خوب میبرند"

ما زنها عاشق کفشهایمان هستیم...گر روزی دل کندن سخت بود از آنها بدانید که با آن جاهای خوب رفته ایم و خاطرات زیبایی داریم که فکر میکنیم عجیب سنگدلی است اگر پرتشان کنیم گوشه ی انباری یا بگذاریم کنار سطل زباله ها و ساعت 9 سوار شوند توی ماشین آشغالی.

راستی،من عاشق کفش های جدیدم هستم. دیگر کوتوله نخواهم بود کنارت و با تو جاهای خوب را یاد خواهم گرفت و خواهم آمد.

امسال سال من است و عجیب خوشحالم

میلادم اسب بود و امسال تقارن عجییبی دارد با تولد دوباره ی من و عشق و لبخند و هزار چیز خوب دیگر.

+ تاريخ دوشنبه 1392/12/26ساعت 0:15 نويسنده عطیه رمضانی |

کم نبود اما تو کم کم بیا...

این همه ،یک جا ... زیاد است

این  همه خواستن باهم ... زیاد است...

نگرانی هایت را به من بسپار ، اعتماد کن ، صبور باش و لطفا.....ادامه بده !!

عاشقم بمان اما مردِ من،  لطفا آهسته... آهسته....

مرا آهسته بخواه!

که حجم این همه بی حد دوست داشتن، این روزها و ماه های آخر را سخت می کند و سختتر!

کمی آهسته تر پســر.....این همه خالص، عاشق نباش....معشوقه ات توان ندارد، ظرفِ دلش کوچک شده این روزها!

می ترسد از این همه خواستن بمیـــرد!

بمیرد و نبیند وقتی محکم آغوش گرفتی اش  و زیر گوششش زمزمه می کنی آرام:

آخر بهم رسیدیم!!

 

+ تاريخ جمعه 1392/12/23ساعت 14:21 نويسنده عطیه رمضانی |